-
تاریخ: 1401/10/29 ساعت: 12:46
روز تولد من در شناسنامه ام این جوری نوشته شده یک اردیبهشت ......نقطه چین سالش رو خودم هم وحشت دارم بنویسم بسکه خودم را جا گذاشته ام در گذشته و روزگار انگار بازی خنده دارو و درعین حال ترسناکی را مدتها است با من شروع کرده است هرچه من آرام راه میروم او می دود ومن نفس کم می آورمخواهرم می گوید :تواردیبهش...
P
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 10:48
می نشینیم پشت میز گرد کنار پنجره برخلاف همیشه اینجا امروز خلوت استبستنی سفارش نمی دهداو قهوه من کاپوچینومیگم :تو که اهل قهوه نبودیمیخنده بلند وکشداروعصبیمیگه :امروز از قهوه "تلخ یش "را میخامباید با احوالاتم ست بشه .خسته سخستگی یش پشت آرایش غلیظ ش پنهان نشدهمنتظرم حرف بزند .حرف زدن از قوی ترین قرص ها...
غم وانگور سیاه
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 21:48
دلنوشته ۸۱ خواهرم هر روز به بازار میرود خواهرم هر روزبه بازار می رود و کیلو کیلو انگور سیاه میخرد وبه خانه می آورد در سینک می ریزد وخوب که شست در سبد میریزد می آورد جلو من میگذارد میگوید بخور من انگور سیاه دوست ندارم ولی تا دلتان بخواهد عاشق انگور ریش بابا هستم . خواهرم هرروز انگورسیاه میخرد . در حا...